^_^ جوجه دانشجو ^_^

صدای قدم یار می آید ...

^_^ جوجه دانشجو ^_^

صدای قدم یار می آید ...

مشخصات بلاگ
^_^ جوجه دانشجو ^_^

سلام
امیدوارم از وبم خوشتون بیاد. توی وبم سعی میکنم مطالب کپی پیستی نذارم و مطالبم جالب و جذاب باشه البته شرط داره نظر یادتون نره منتظر نظرات زیبای شما هستم.
به مجنونی رسیدم یا علی (ع) گفت
ز لیلایی شنیدم یا علی (ع) گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی (ع) گفت ؟؟؟؟؟

طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تصویری» ثبت شده است

اندر احوالاتم :

سلام

از شنبه اومدم دانشگاه ... خوش میگذره خدا را شکر ولی حس می کنم هنوز سر در گُمَم ... به خاطر یه سری از مسائل هنوز استرس و اضطراب شدیدی دارم ... برام دعا کنید

سعی می کنم که وبلاگم رو هم چنان بروز کنم ولی از شما به خاطر تاخیرهای پیش اومده معذرت می خوام.


با یکی از بچه ها در مورد نرم افزارهای کامپیوتر حرف می زدیم...

- کجا حالا نرم افزار رو بجورم ؟؟

- خب اگه سریع احتیاج داری تو اینترنت .

- کجای اینترنت ؟؟

- تو دکتر گوگل سرچ کن برات میاره.

موقع نوشتن آدرس سایت توی قسمت آدرس بار فایرفاکس دیدم بنده خدا داره مینویسه : www.doctorgoogle.com

یعنی دیگه مرده بودم از خنده :))



پیشاپیش عید بزرگ شیعیان عید سعید غدیر خم را به شما تبریک میگم.

سلام
امروز به درخواست شما عزیزان با یه پست سوتی صوتی تصویری ویژه خدمتتونم
میگم ویژه برای اینکه به نظر خودم خیلی صحنه ی جالب و خنده داری بود.

رفته بودیم اردوی راهیان نور جنوب کشور (یادش بخیر) برای اسکان به یه مدرسه رفتیم.
قرار شد بریم توی کلاس ها برای استراحت کردن (محل اسکان) فضای ورودی سالن کلاس ها رو خیلی قشنگ طراحی کرده بودند که آدم میرفت تو حس. وقتی وارد سالن شدیم یه لحظه دیدم چند تا تابوت رو هم چیدند و یه خانم نشسته پای تابوت ها داره گریه می کنه تازه روی تابوت ها نوشته شده : شهید گمنام
با کلی ذوق و شوق رفتیم که شهدا را زیارت کنیم که متوجه شدیم اون خانم که داشتن گریه می کردن مانکن تشریف دارن گفتیم خب مهم شهدان ما که برا اون جلو نرفتیم ... رفتیم جلوتر تازه فهمیدیم تابوت شهدا الکیه یعنی نه شهیدی در کار بود نه چیزی حسابی خورد تو ذوقمون رفتیم برای استراحت.
یه ساعت دیگه صدا زدن بیاین برای شام خوردن ... با بچه ها رفتیم بیرون دیدیم یه خانم تو سالن ایستاده بالا سر اون خانم گریان ( همون مانکن خودمون ) هی میگه : خانم وقت شامه بیا بریم ... خانم بسه دیگه چقدر گریه می کنی ... بلندشو بلندشو برو

دیگه شما بگین ما چه حالی پیدا کردیم :))




پ.ن : روز جمعه اس سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات
شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات دوم
سوم راهنمایی بودیم ... ردیف آخر می نشستم کنار محمدرضا دوستم ... کلاس ریاضی بود ...
کلاس خسته کننده ای بود ... محمدرضا به من گفت : من یکمی میخوام بخوابم ...
خلاصه سرشو گذاشت روی میز طوری که صورتش رو به تخته سیاه بود ...
معلم که دور کلاس تاب میخورد آروم آروم اومد ته کلاس ... دقیقا جایی که ما بودیم ...
یه نگاه به من انداخت و گفت : فلانی از این محمدرضا (فامیل اون بنده خدا را گفت ) یاد بگیر ببین چه قشنگ به درس گوش میده ... !!!!



پ.ن : هنوزم که هنوزه با رفیقم یادمون که میافته به اون قضیه خندمون میگیره
اولی : پولمو اگه میشه خواهشا برگردون
دومی : حالا چقدری هست ؟؟
اولی : هشتاد هزار تومن ...
دومی : خب بفرما ( یه پنجاه هزاری و سه تا ده هزاری بهش داد )
اولی (در حال شمارش پول ها ) : پنج ... ده ... پونزده ... بیست ... ( پوزخند ... لبخند ... خنده ... گریه ... )
:))


پ.ن : بعد هی میگن فرار مغزها خب همین کارها رو می کنید این حرفا رو میزنن ... :))





به نام پروردگار عشق به وب خودتون خوش اومدید انتقاد ، پیشنهاد و نظر دادن یادتون نره ممنون از حضورتون