^_^ جوجه دانشجو ^_^

جوجه ها رو آخر پاییز می شمارن ...

^_^ جوجه دانشجو ^_^

جوجه ها رو آخر پاییز می شمارن ...

^_^ جوجه دانشجو ^_^

سلام
محمد هستم ، با وبلاگ جوجه دانشجو در خدمت شما
سعی میکنم مطالب درست و حسابی و بدون کپی پیست داخل وبلاگ بذارم
نظر یادتون نره خواهشا

هر جا که آید نام تو بی خود شوم از خویش تن
آید شب و روزی که من پایت بریزم جان و تن
(اینم طبع شعری من)

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «خودمونی» ثبت شده است

کار رسید به جنگ تن به تن ... اولین نفر از سپاه دشمن جلو اومد ... (خیلی معروف بود ، برا خودش بزن بهادری بود ، همه می شناختنش ... اسمش که میومد مو به تن همه سیخ میشد ... ) وسط میدون که رسید شروع کرد رجزخونی کردن و حریف طلبیدن ... همه سپاه خودی داشتن به هم نگاه میکردن و کسی جرات نداشت از جاش تکون بخوره ، چه برسه بخواد بره میدون ... حیدر که جثه ی کوچیکی هم داشت و سنش هم زیاد نبود وقتی دید همه ترسیدن رفت پیش فرمانده و گفت : لطفا بهم اجازه بدید برم میدون ... فرمانده گفت : نه حیدر بذار ببینم کسی دیگه نیست ... فرمانده به هرکسی نگاه می کرد اون شخص خودشو به بیراهه میزد و سرشو مینداخت پایین ... حیدر بازم به فرمانده گفت : خواهش میکنم بذارید من برم میدون ... فرمانده گفت : نه بذار یه نگاه دیگه به لشکر بندازم ببینم کسی نیست ... بازم همون اتفاق افتاد و همه سرشون رو انداختن پایین ... حیدر بازم به فرمانده گفت : خواهش میکنم فرمانده ، خواهش میکنم بذار برم میدون ... دشمنا دارن بهمون میخندن ...  فرمانده اینبار موافقت کرد و گفت : برو ، برو به امان خدا ... مواظب خودت باش ... حیدر که از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید گفت : چشم فرمانده ، قول میدم پیروز بشم ...

وقتی رفت میدون گنده لات سپاه دشمن بهش گفت : برو بچه ، برو که تو قد این حرفا نیستی ، اینجا جای تو نیست ... آخه من با تو بجنگم ؟؟؟

حیدر گفت : جنگیدن با من مرد میخواد ... مردی بیا جلو 

گنده لات هم گفت : باشه خودت خواستی ... پس بگو حلواتو بپزن ...    و حمله برد به سمت حیدر ...

حیدر توی درگیری شمشیر گنده لات رو ازش گرفت اونو زد روی زمین ... گنده لات که خیلی بهش برخورده بود ... تف کرد به صورت حیدر ... حیدر عصبانی شد ولی یه دوری دور گنده لات زد تا عصبانیتش فروکش کنه و بعد رفت سمت اون گنده لات و با یه ضربه کارش رو تموم کرد ...

 

 

 

پ.ن : به لطف خدا ادامه دارد ...

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۷ ، ۲۲:۱۶
محمد

امروز داشتم یه خرده وبو تغییر میدادم ، گفتم بد نیست یه سری هم به وبلاگ رفقا بزنم ...

تقریبا 90 درصد وبلاگ ها یا غیرفعالن یا از بین رفتن ( باز خدا را شکر اون 10 درصد از وب نویس های بزرگوار قدیمی موندن )

به قول شاعر نسل قدیم : همه رفتن کسی با ما نمونده ... sad

امیدوارم بتونم با وب نویس های جدید آشنا بشم و این نبود رفقا که امروز لهم کرد تا حدودی جبران بشه ...

 

 

Image result for ‫ناک اوت‬‎

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۷ ، ۱۹:۰۹
محمد

بسم رب الزهرا (س)

از تمامی سادات معذرت میخوام که حضرت زهرا (س) رو مادر صدا میزنم.


امروز یه امتحان سخت داشتم ، از این جهت این امتحان سخت بود که معمولا کتاب های کامپیوتری رو ترجمه می کنن و اونم چه ترجمه ای ...

از یه طرف باید دو فصل کتاب رو می خوندم و از اونجایی که کتاب متنش روان نبود بعدش باید جزوه ی استاد رو میخوندم ( که جزوه هم چندان دلچسب نبود کل جزوه رو هم رفته شاید 20 خط بود ) و بعد از خوندن کتاب و جزوه و تجزیه تحلیل باید سوالاتی رو که دوستان هم کلاسی طراحی کرده بودند میخوندم (حدود 70 تا سوال مثلا نصفشون آسون نصفشون سخت) باز به کتاب و جزوه ی استاد ، سوالات دوستان شاهکار بود و بعضا قابل خوندن نبود

در حالی که داشتم از استرس منفجر میشدم پیش خودم گفتم بد نیست یه کمکی (استغاثه) از حضرت زهرا (س) بخوام ، قطعا بی جواب نمیمونه ... جاتون خالی یه کوچولو کمک خواستیم ، رفتم بیرون و برگشتم نشستم پای سیستم که سوالات رو بخونم ، توی ذهنم گفتم احتمالا از این 4 تا فایل سوال میده (یعنی 16 تا سوال از 70) ، نشستم یه بار دیگه همونا رو خوندم و رفتم سر جلسه و بله ... 

از 4 تا فایلی که خونده بودم 3 تاش توش امتحان اومد و من :))))))))))))))))))))))



پ.ن: گر نگاهی به ما کند زهرا / درد ما را دوا کند زهرا


اینم هدیه ی من به شما یه پس زمینه فوق العاده برای صفحه های hd


background_yazahra

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۷:۳۱
محمد

به نام اول و آخر ، ظاهر و باطن

Related image


توی عنوان گفتم که تا سه نشه بازی نشه ، سه سال بود از محیط وبلاگ نویسی دور بودم.

از اونجایی که آسودگی ما عدم ماست ، توی این سه سال هم ساکت ننشستم و (بیشتر) توی تلگرام و اینستاگرام یه سری فعالیت هایی داشتم اما هرجور که حساب کردم وبلاگ نویسی یه چیز دیگس ...

یکی از دلایل بزرگش هم این بود که بعد از چند سالی که به وبم سرزدم با حجم زیادی از نظرات مخاطبین عزیز و بزرگوار روبرو شدم و تصمیم گرفتم به امید خدا دوباره استارت وبلاگ رو بزنم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۲۲:۰۴
محمد